تبليغاتX
فرشته ی کوچولو

سیاه قلم ها و نقاشی های من

دوستتون دارم

 



جمعه ششم شهریور 1388 |

 ممتاز شدم

چند روز پیش کارنامه ام را گرفتم  هممون می گفتیم ساعت 11 قیامت است

 

 

 

بجز من چون به خودم اطمینان داشتم.  مامانم کارنامه ام راگرفت .ممتاز شدم

   

ممتاز شدم مامانم برام جایزه خرید .بابام برام شیرینی خرید .دوباره هم یک

 

لوح تقدیر به لوح های دیگر اضافه شد جونمی جون جونمیجون هورا هورا

Maneki Neko 

ممتاز شددددددددددددددددددددددددددددم

خدانگهدار



سه شنبه هشتم بهمن 1387 |

تولدم

      سلام بر همگی چند روز پیش تولدم بود  یعنی همون ۲۲دی تولدم بود

          

            متاسفم که نتونستم بنویسم آخه امتحانات نیم ترم وترم ام شروع

 

            شده بود  ولی متا سفانه محرم بود  ولی باز هم توانستم کادو ام را

 

           بگیرم .

برادرم و مادرم برایم مدادرنگی خریدند

پدرم هم برایم کتاب خرید

Butterfly Glitter

**تولدم مبارک**

     

   

 

 


شنبه بیست و هشتم دی 1387 |

 

 

خاطره ای زیبا از من  

 

ما می خوا ستیم از طرف مدرسه به کاخ سعدآباد برویم . سوار اتوبوس

شدیم وقتی رسیدیم یک باغ بزرگ دیدم در آنجا خیلی خوش گذشت ما در

آن جا از کاخ ملت و موزه ی صنایع دستی دیدن کردیم درکاخ اتا ق های

بسیاری بودمثل اتاق انتظار و...

 

در بیرون کاخ مجسمه ی آرش کمانگیر و... . وبعد هم به طرف موزه

رفتیم در آنجا وسایلی بود که شاه آنها را خریداری کرده بود .       

   

 

آنجا خیلی زیبا بود.

 

   فاطمه

 

کاخ سعد آباد

 



جمعه بیست و چهارم آبان 1387 |
        

 

      در چشم های مادر

 

 در چشم های مادر

 

 صد دشت آفتابی     

                    

صد کوهسار پربرف

 

صد آسمان آبی  

 

 

در چشم های مادر  

 

خوبی ومهربانی  

 

 

در چشم های مادر

 

آواز باد وباران

 

شادابی هزاران

 

گلزار در بهاران

 

 

در چشم های مادر

 

امید شادمانی

 

 

شعر از محمود کیانوش

فاطمه

 

 

 

 



جمعه سوم آبان 1387 |

                                                   عروسک

                      

دختری بود به نام ملینا،ملینا یک آلمه عروسک داشت اما بیشتر آن عروسک ها یا مو یا چشم نداشتند

یکی از عروسک ها اسمش مریم لنگ دراز بود آن که از همه ی عروسک ها بدتر دست وپا

هم نداشت .ملینا هرروز که من می رفتم خونهشون هر چی بازی می کردم بستش نبود .ملینا

دختری بود که موعدب نبود .ملینا حد اقن یک سبد عروسک داشت یک سری از عروسک

هایش سالم بودند.

ملینا یک روز به خانه ی دوستش رفت ودید که دوستش چقدر عروسک های زیبایی دارد چرا

من عروسک های قشنگی نداشته باشم .ملینا از آن روز با خود تصمیم گرفت تا دختری منظم

باشد.

 بعدچند هفته یا یک ماه رفتیم خونهشون ملینا را دیدم خیلی عوض شده بود                                     

باور نمی کردم که این ملینا باشه با خودم گفتم وای خدای من این دختری بود که مرا می کشت.

پ . ن : این داستانی بود در واقعیت از دختر داییم .

 



جمعه نوزدهم مهر 1387 |
                              

نام داستان : ستاره ی هانا

یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچکس نبود ، یک دختری بود به نام هانا ، هانا ستاره ها را دوست داشت .

 او می خواست در آینده اخترشناس بشود تا بتواند ستاره ها را بشناسد .

هانا آرزو کرد که یک تلسکوپ داشته باشد و پدرش برای هانا یک تلسکوپ خرید .

هانا هر روز با تلسکوپ به آسمان نگاه می کرد او ستاره های خیلی زیبا ، پر نور قشنگ را می دید .

ستاره ای آن قدر زیبا بود که هر شب آن را با تلسکوپ می دید .

یک شب ستاره به خوابش آمد .

ستاره به او گفت سلام دوست عزیزم ، اسم من هانا است اسم تو چیست ؟

هانا گفت : وای خدای من چه جالب یعنی یک ستاره به نام من در آسمان وجود دارد ، ستاره می خنده و

 می گه به نام هر یک از بچه های دنیا تو آسمان یک ستاره وجود داره .

***فاطمه ***

 



پنجشنبه یازدهم مهر 1387 |